بشر مظهر تام و تمام اسماء الهی است

Dr-Davariخیلی خوشوقتم که در خانه ی هنرمندان، در محضر اهل هنر، چند کلمه ای به طور کلی راجع به هنر خدمتتان عرض کنم. من اهل فلسفه ام، خیلی ذوق هنری هم ندارم، اما به اقتضای شغلم باید چیزی راجع به هنر بدانم. اینجا هم قبلاً نیامده بودم و امروز که آمدم خیلی خوشوقت شدم که خانه ای که تقریبا مناسب است – نمی گویم کاملاً مناسب است، برای این که هر چه به هنرمندان داده شود کافی نیست – اما به هر حال در زمانه ای که هنرمندان نباید چیزی داشته باشند، نباید توقعی داشته باشند، به نوعی همین هم برایشان کافی ست که خانه ای داشته باشند، آن هم در وسط باغی که مردم در آن هستند. خانه ی هنرمندان در میان مردم غنیمت است و به نظر می رسد که می تواند مایه ی خوشوقتی باشد.  به من که پیشنهاد شد اینجا چند کلمه ای تصدیع بدهم، فکر کردم که چرا روز اول ماه مبارک رمضان؟ تأدباً برای من توضیحی ندادند، اما خودم فكر كردم كه کاملا ًًًمناسب است.
می دانید كه بحث درباره ی هنر بحثی است متعلق به فلسفه. در تاریخ فرهنگ ما چنین بحثی نبوده، بلکه این بحث از افلاطون آغاز شده، اینكه هنر چیست و چرا هست. اما هنر همیشه بوده، از ابتدا که بشر بوده هنر هم بوده. کمال هنر هم در زمان نیست. اگر تکنولوژی در زمان به کمال می رسد، بسط پیدا می کند، شما نمی توانید بگویید که هنر دیروز از هنر امروز شأن پایین تری دارد یا مقام پایین تری دارد. از وقتی که بشر بوده، از وقتی که زبان بوده هنر هم بوده. آنچه من امروز می خواهم بگویم این است که زندگی و عالم ما قائم به هنر است، یا یکی از قائمه های حیات بشری هنر است.
غالباً می پرسند که هنر چیست و به چه کار می آید. این سؤالی است که به آسانی نمی شود به آن جواب داد. اگر از من بپرسند، جواب می دهم که هنر به هیچ کار نمی آید، اما چیزهایی که به کار می آید چیزهای عادی و معمولی است. چیزهایی هست که به کار نمی آید، یعنی وسیله نیست، اما اگر نباشد چه هست؟ چیزهایی هست که شرط بودن بسیاری چیزهاست اما به کاری نمی آید. اینکه چیزی به کار می آید معنی اش این است که من چکار می توانم با آن بکنم، من چطور می توانم مصرفش کنم. هنر را اگر می خواهید مصرف کنید، باید بدانید که هنر تسلیم مصرف کننده نمی شود، مصرف شدنی نیست، مگر هنر نازل، مگر شبه هنر. شبه هنر را ما مصرف می کنیم، ولی هنر را مصرف نمی کنیم، هنر را نمی توانیم مصرف کنیم.
به آغاز سخن برگردم. گفتم که ما در فلسفه درباره ی هنر بحث هایی داریم و آن بحث ها کم و بیش متخذ از آثار و آرای یونانیان است. چیزهایی است که در آثار فارابی، ابن سینا،  خواجه نصیرالدین طوسی، ملاصدرا و دیگران آمده است. شاعران و عارفان درباره ی شعر به اجمال و اشاره حرف زده اند. کار شاعر بحث کردن نیست، کار شاعر بحث و چون وچرا و تفصیل مطالب نیست، توضیح مطالب نیست. شعر عین توضیح است، هنر عین توضیح است. هنر را می بینی، می شنوی و تصدیق می کنی. دلیلی برای اثبات آن لازم نیست. می دانم چیزهایی که می گویم هر کدام توضیح می خواهد و می دانم امروز مجال و فرصت برای این کار ندارم.  من هم چهل سال است که نه درباره ی هنر درسی داده ام، نه حرفی زده ام، نه تحقیقی کرده ام. این چهل سال وقت مشوش داشته ام و هر روز نگاهم به سمتی بوده، به کاری بوده، و هر روز کار نویی پیش آمده و توفیق اینکه کاری را که در جوانی درباره ی هنر آغاز کردم ادامه بدهم، به دستم نیامده است.
گفتم که شاعران ما به شعر اشاره کرده اند، اما وظیفه ی آنها این نبوده که بگویند شعر چیست، هنر چیست. از لفظ هنر استفاده نمی کنم چون هنر تا دوران های اخیر، تا وقتی که “آرت” به هنر ترجمه شد، معنی دیگر داشته است. به همین جهت از لفظ شعر استفاده می کنم و از شعر، معنی عام آن را مراد می کنم. بعضی از بزرگان هنر هم چنین کاری کرده اند. “شعر” گفته اند و همه ی هنرها را در ذیل شعر آورده اند. البته فرض گویندگان این بوده است که شعر هنر هنرهاست. من هم معتقدم که شعر هنر هنرهاست.
حافظ در جایی به شعر اشاره کرده ( به یادتان می آورم که گفتم رمضان و هنر چه مناسبت دارند) و همان جا به شب قدر اشاره کرده، و چنان که می دانید شب قدر در رمضان است. سلام فیه حتی مطلع الفجر. {شب قدر است و طی شد نامه ی هجر، سلام فیه حتی مطلع الفجر.} غزل ساده ی حافظ با این مطلع شروع می شود:
.
حال دل با تو گفتنم هوس است
خبر دل شنفتنم هوس است
طمع خام بین که قصه ی فاش
از رقیبان نهفتنم هوس است
.
در بیت سوم می فرماید:
شب قدری چنین عزیز و شریف
با تو تا روز خفتنم هوس است
.
مصرع دوم ترجمه ی آیه ی قرآن است: سلام هی حتی مطلع الفجر.

همه ی آدمیان شب قدر دارند. شب قدر اختصاص به نزول کلام الله ندارد.اگر غیر از این بود كه یك بار اتفاق افتاده بود و گفته شده بود که قرآن در آن شب نازل شده است و تمام می شد. اگر شب قدر ادامه دارد همه ی آدمیان شب قدر دارند و هنرمندان به تحقیق که شب قدر دارند و در شب قدر است که آنچه را که باید بیابند می یابند.
ای صبا امشبم مدد فرمای
كه سحرگه شكفتنم هوس است

.
این شکفتگی در شب قدر صورت می گیرد. به این جهت مناسب است که آغار نمایشگاه هم در شبی از شب ها یا روزی از روزهای رمضان باشد. البته هنرمندان اهل شب هستند:
.
روز در كسب هنر کوش كه می خوردن روز
دل چون آینه در زنگ ظلام اندازد
آن زمان وقت می صبح فروغ است كه شب
گرد خرگاه افق پرده ی شام اندازد
.
وقت هنرمندان وقت شب است. سلام فیه حتی مطلع الفجر.اما توجه بفرمایید که حافظ چگونه شروع کرده. من از افلاطون و ارسطو و کانت و هگل و نیچه برای شما چیزی نمی گویم. ببینید حافظ در غزلی که در باب ابداع شعری است و جزو معدود غزل ها و شعرهایی است که حافظ در آن به شعر پرداخته چگونه شروع کرده.جای دیگر هم حافظ به شعر پرداخته، جورهای دیگر هم گفته:
روان را با خرد در هم سرشتم
وزان تخمی که حاصل بود کشتم
فرح بخشی در این ترکیب پیداست
که مغز شعر و مغز جان اجزاست
.
باز هم در جای دیگری سخنی دارد که بعد به مناسبت دیگری به آن خواهم پرداخت. اما ببینید حافظ در این جا چگونه شروع کرده :
حال دل با تو گفتنم هوس است
خبر دل شنفتنم هوس است
.
همه ی ما حرف می زنیم، همه ی ما زبان داریم. وقتی با بیگانه ای می نشینیم احساس ناراحتی می کنیم برای این که چیزی برای گفتن نداریم. ما با دیگری سخن می گوییم، انس با دیگری از طریق سخن است. در غربت سخن نمی گوییم، هم سخن نداریم. همه ی ما به قول آن شاعر آلمانی که گفت ما دیالوگ هستیم، ما از ازل دیالوگ بوده ایم، اهل هم سخنی هستیم. دیالوگ یعنی هم سخنی. ما هم سخنیم، ما هم سخنی بوده ایم. حرف حافظ همین است :
حال دل با تو گفتنم هوس است
خبر دل شنفتنم هوس است
.
ما چه می گوییم و چه می شنویم؟ ما حرف های مربوط به خودمان را می زنیم و به کسانی که با ما آشنا هستند سخنانی می گوییم که آنها هم به هر حال خیلی با آن بیگانه نیستند. آیا شعر از این قبیل است؟ شعر از قبیل سخنانی است که من با دوستانم می گویم و می شنوم؟ خوب، شعر سخن مردمان است. همه ی مردمان می شنوند و بیرون از گفت عادی ما نیست. اما ببینید، شعر را می شنویم و می خوانیم، همه می شنویم و همه می خوانیم. هر سخنی که این خصلت را ندارد. چیزی که شعر را از سخنان معمولی ما جدا می کند این است که شعر سخنی است خطاب به همه و گفته ای است از زبان همه. خوب توجه بکنید که حافظ در میان نیست، حافظ این جا در میان نیست. آن کسی که دیوان حافظ را پدید آورده، او مطرح نیست، آنچه مهم است خود دیوان است. هنر وابسته به شخص نیست، شخص وابسته به هنر است. هنر از شخص اعتبار پیدا نمی کند، اشخاص در سایه ی هنرشان اعتبار پیدا می کنند. حافظ، دیوان غزلیات حافظ است. عظمت حافظ در این کتاب است، این کتاب عظمتش را از حافظ نگرفته است. شعر سخن من نیست ، شعر سخنی است که من با آن “من شاعر” شدم. من به سعدی چکار دارم که کی به دنیا آمده، کی بوده، کجا رفته. سعدی هست ، مصلح الدین که نیست. چون مصلح الدین شاعر است مقبره ای برای او ساخته اند و برایش فاتحه می خوانند. سعدی هست یعنی شعر سعدی هست. هنر سخنی است که تعلق به شخص ندارد. سخن همه ی زبان ها و سخن همه ی گوش هاست. اصلاً سخنی که به این نحو ممتاز می شود، اسمش می تواند شعر باشد. این سخن می ماند، این سخن ماندگار است. آنچه متعلق به من است و آنچه متعلق به شخص شماست ناپایدار است. آنچه می ماند سخن خاصی است. این سخن چگونه پدید می آید؟ این سخن از کجا پدید می آید؟
گوته یک اتوبیوگرافی دارد که اسمش را “شعر و حقیقت” گذاشته است – “مساهمت شعر در راه حقیقت” اگر بخواهم درست بیان کنم . شعر و حقیقت با هم چه مناسبتی دارند؟ خوب ، شعر را می دانیم که چیست ، یعنی مصداق شعر را می دانیم که چیست . همه ی ما، حتی اگر اهل هنر هم نباشیم، اهل ادبیات هم نباشیم، با بعضی اشعار بزرگان شعر فارسی یا شاید اشعار شاعران دیگر ملل و اقوام ممکن است آشنا باشیم. حقیقت چیست؟ می دانیم و نمی دانیم. البته شعر را هم می دانیم و نمی دانیم چیست. ولی مصداق شعر را می دانیم.
نه حافظ را حضور درس و خلوت
نه دانشمند را علم الیقینی
.
من می گویم که یک بیت شعر بلدم، لااقل این را می دانم که این شعر است. حقیقت چیست؟ حقیقت را در برابر خطا و دروغ می گذاریم، یعنی حرف راست. خوب، این هم که مصداق فراوان دارد. مثلاً من اگر اخبار بکنم که هم اکنون ساعت هفت و سی و دو دقیقه ی بعد از ظهر است و نیم ساعت به افطار مانده، راست گفته ام، ولی شعر نگفته ام. حقیقتی که گوته می گوید چیست؟ شعر و حقیقت با هم چه سر و کاری دارند؟ یک حقیقت علمی هست، یک حقیقت عادی هست که من به آن اشاره کردم و وارد بحث آن هم نمی شوم. اصلاً هنرمند چکار می کند که با حقیقت سر و کار داشته باشد، هنرمند با حقیقت چکار دارد؟ اصلاً کدام هنر را می شود با چیز دیگری تطبیق داد؟ تیتوس بورکهارت که می دانید درباره ی هنر دینی و هنر اسلامی آثار خوبی دارد، می گوید در مغرب به یک نگارگر دیوار گفتم که من می خواهم بیایم پیش شما شاگردی کنم. گفت خوب، اگر بخواهی این دیوار را نقش بندی کنی، چه می کنی؟ گفتم گل و بوته و آهو و خرگوش و این جور چیزها می کشم. گفت خوب، اینها که در طبیعت هست. خوب توجه بکنید. گفت اینها که در طبیعت هست! افلاطون را بسیار ملامت کرده اند که گفته است هنر روگرفت طبیعت است. گفته اند خود طبیعت چه دارد که حالا روگرفتش داشته باشد! البته آن بانوی نویسنده ی انگلیسی این حرف را به صورت بدی زده که حالا من تکرار نمی کنم. گرچه آن خانم – خانم ویرجینیا ولف –  از سر بدبینی خود چیزی گفته، ولی به هر حال به افلاطون خیلی اعتراض شده که چرا هنر را تحقیر کرده است. اما افلاطون از این جهت راست می گفت، یعنی اگر هنر روگرفت است، اگر هنر عکس است، چیز مهمی نیست. ولی هنر این نیست. حتی شما می بینید، عکاسی که می گویید عکاس هنری است، عکس شما را طوری نمی گیرد که بگویید این ماشین با یک کار مکانیکی عکس چهره ی شما را گرفته است. عکاس هنری صیاد لحظه هاست، صیاد آنات است. هنر روگرفت طبیعت نیست. این سخن ارسطو خیلی بد فهمیده شده که می گوید هنر “ایمیتاسیون” است. ما ایمیتاسیون را “تقلید” ترجمه کرده ایم. خیلی بدکاری کرده ایم که سخن ارسطو را تقلید ترجمه کرده ایم. علما گفته اند “محاکات”. هنر محاکات طبیعت به معنی روگرفت طبیعت نیست. پس نسبت هنر با حقیقت چیست؟ کار هنرمند چیست؟ آیا او می خواهد تصویر چیزی را که تجسم و تحقق دارد نشان دهد؟ من به چیزی که آن نگارگر مغربی به بورکهارت گفت کاری ندارم. هنر چیزی را طلب می کند که چیزها با آن “چیز” می شوند، با آن دوام پیدا می کنند، “تحقق” پیدا می کنند. ببینید، حقیقت، امر تحقق یافته است، حقیقت تحقق پیدا می کند. تحقق و حقیقت از یک ریشه اند.
من فکر می کنم که اگر هنر نبود، حتی آن کسی که می پرسد هنر به چه درد می خورد نمی توانست این سؤال را بکند. ما اگر زندگیمان محدود به اشیاء مصرفی بود، اگر زندگی ما محدود به رفع حوایج مادی و فیزیولوژیک بود، ما نمی توانستیم چنین سؤالاتی بکنیم، چنان که حیوانات چنین سؤالی نمی کنند. حیوانات نه شعر دارند و نه می پرسند که شعر به چه کار می آید. ما اگر می پرسیم از این جهت است که به آنچه هست، به آنچه می بینیم، به آنچه محسوس است راضی نیستیم. نه اینکه محسوس غلط باشد. اصلا هنر با امر محسوس سر و کار دارد، هنر مال این عالم است، فرشتگان هنرمند نیستند. هنر به معنی محدود لفظ مال این عالم است، هنر تشبه به اله است. بشر مظهر تام و تمام اسماء الهی است و اوست که تشبه می کند.
متأسفانه می گویند وقت من تمام شده. من هنوز وارد مطلب نشده ام، چطور جمع بندی کنم؟ خیلی خوب، حرفم را قطع می کنم و ادامه ی مطلب را برای وقت و جای دیگری می گذارم. از نسبت هنر و حقیقت که البته جان کلام است می گذرم. نتیجه می گیرم که هنرمندان با حقیقت نسبت دارند، و البته حقیقت را بنیاد می کنند، یعنی خانه ی ما را بنیاد می کنند. هنرمند در جستجوی خانه است، در جستجوی آسایش است. مقصود آسایش شخصی نیست:
بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود
در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی
.
هنرمند بنیان هستی خود را زیر و زبر می کند و از این طریق است که بنیاد هستی و خانه ی امن و آسایش آدمیان گذاشته می شود. هنرمند بانی و مؤسس خانه ی امن و آسایش است، گرچه هیچ کس نمی پذیرد و قبول نمی کند که چنین است. به سخن دیگری از حافظ اشاره می کنم و حرفم را تمام می کنم. نمی دانستم که به هر حال اینجا مقام تشریفات است و من هم ، به عنوان یک معلم پیر، باید سخنرانی تشریفاتی بکنم. حافظ گفته است:
.

گرچه ما بندگان پادشهیم
پادشاهان ملك صبحگهیم
گنج درآستین و كیسه تهی
جام گیتی نما و خاك رهیم
خوب به الفاظ توجه کنید، به تقابل ها توجه کنید:
هوشیار حضور و مست غرور
بحر توحید و غرقه ی گنهیم
شاهد بخت چون کرشمه کند
ماش آیینه ی رخ چو مهیم

.
ادامه ی شعر را اگر بخوانم، آن جا که شاعر می گوید “دشمنان را زخون کفن سازیم، دوستان را قبای فتح دهیم” و غیره، ممکن است بگویند که شاعر خشونت تعلیم می کند و تفسیرش سیاسی می شود و بنابراین ادامه نمی دهم. آنچه می دانم و آنچه برایم روشن است این است که متفکران نگهبانان و پاسبانان زندگی مردم هستند. امر و آسایش در این دار بلا یک امر نسبی است، هیچ وقت، هیچ جا امن و آسایش مطلق نبوده، شاعر ما را به بهشت نمی برد. اگر مجالی بود که فرق دین و هنر گفته می شد، آن وقت معلوم می شد که این دو یکی نیستند، گرچه با هم نزدیکی ها و قرابت هایی دارند. به هر حال، هنرمندان بنای مهر و وداد و دوستی و همزبانی و انس و الفت را که شرط آرامش و آسایش زندگی است می گذارند و شاید هم نظام معاش و معیشت مردم را هم سامان می دهند، بدون اینکه این کارشان در هیچ جا پیدا باشد، که اگر بود ما هر چه را که بی سود و بی فایده بود نمی گفتیم که شعر است، این مطالب شعر است! این که گفته می شود یعنی اینکه ما به شعر کاری نداریم، چیز دیگری احتیاج داریم. راست هم می گویند، مردم به نان و آب و مسکن نیاز دارند و برای مردم اینها باید تأمین بشود. اما من دانشجوی فلسفه فکر می کنم که اینها چگونه باید تأمین شود و چگونه تأمین می شود و شرایط تأمین اینها چیست. آن وقت به این جا می رسم که تفکر و هنر شرط رسیدن به این چیزهاست. از تصدیعی که دادم معذرت می خواهم.
والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته