معناى اسم الهى

برگرفته از شرح دعاى سحر حضرت امام خمینی(ره) / نقل از سایت بنیاد اندیشه اسلامی

پس از آنكه آنچه را كه ما بيان كرديم نيكو خواندى و نيكو فهميدى پس بدان كه اسم عبارت است از ذات با صفت معينى از صفاتش و تجلى مخصوصى از تجلياتش؛ مثلا «الرحمن» عبارت از ذاتى است كه با رحمت منبسط تجلى كرده باشد. و «رحيم» عبارت از ذاتى است كه با رحمتى كه بسط كمال است تجلى كند. و «منتقم» آن ذاتى است كه با انتقام تعيّن يافته باشد. و اين تعين به اسم نخستين تكثرى است كه در دار وجود واقع شده و اين تكثر در حقيقت تكثر علمى است و حضرت حق تعالى ذات خود را در آينه صفات و اسماء شهود فرموده و در عين علم اجمالى كشف تفصيلى شده است و با اين تجلى اسمائى و صفاتى درهاى وجود، باز و غيب به شهود مرتبط گرديد و رحمت خدا بر بندگانش گسترش يافت و نعمت او بلاد را فرا گرفت؛ و اگر اين تجلى اسمائى نبود جهان همگى در تاريكى عدم و كدورت خفاء و وحشت اختفاء باقى مى‏ماند، زيرا براى هيچ كس از جهانيان بلكه به قلب هيچ سالكى از سالكان تجلى ذاتى جز در حجاب اسمى از اسماء و يا صفتى از صفات امكان ندارد.

.

سرّ سجود ملائكه بر آدم
و با همين تجلى بود كه كمّلين از اولياء خدا اسماء و صفات و لوازم آنها را تا آخرين مرتبه وجود مشاهده نمودند و اعيان ثابته همه حقايق و هويات را ديدند. و البته تجلى به بعضى از اسماء بر تجلى اسم ديگر مقدم بود، پس ابتدا به اسماء محيط تجلى كرد و در حجاب آن اسم محيط به اسم محاط تجلى نمود. پس اسم «اللّه» و اسم «الرحمن» چون به ديگر اسماء احاطه داشتند تجلى براى ديگر اسماء به واسطه آن دو اسم شد. و اين يكى از اسرار سبقت رحمت حق بر غضب اوست. و تجلى به اسم اللّه اولا بر ساير اسماء شد و به توسط اسم اللّه و ديگر اسماء ثانيا بر اعيان ثابته تجلى شد- مگر عين ثابت انسان كامل كه تجلى بر آن عين ثابت ابتدايى و بدون توسط چيزى بود- و بر اعيان خارجى براى بار سوم تجلى شد. و در تجلى عينى نيز تجلى بر انسان كامل با اسم اللّه بود بدون آنكه اسمى از اسماء و يا صفتى از صفات واسطه باشد، و تجلى بر ديگر موجودات به توسط اسماء بود. و اين بود از جمله اسرار آنكه خداى تعالى امر كرد كه ملائكه بر آدم سجده كنند گر چه شيطان لعين به خاطر قصورش نتوانست اين حقيقت را درك كند. و اگر نبود اينكه خداى‏ تعالى با اسم محيطش به آدم تجلى كرد آدم را توانايى آن نبود كه همه اسماء را فرا گيرد. و اگر شيطان در تحت تربيت اسم اللّه قرار مى‏گرفت هرگز مأمور به سجده به آدم نمى‏شد و از درك روحانيت آدم عاجز نمى‏گشت. و چون آدم مظهر اسم اعظم اللّه بود لياقت خلافت اللّه را در همه عوالم به دست آورد..

نور همه موجودات اسماء الهى هستند
پس از آنكه در روح اسم تدبر كنى و در حقيقت آن تفكر نمايى و دفتر سلسله وجود را مطالعه نموده و آن را سطر به سطر بخوانى شايد به اذن خداى تعالى و حسن توفيقش از براى تو كشف شود كه سلسله وجود و مراتب آن، و دايره شهود و مدارج و درجات آن، همگى اسماء الهى مى‏باشند، زيرا اسم به معناى علامت است و هر آنچه از حضرت غيب، قدم به عالم وجود گذاشته علامتى است از براى خالق خود و مظهرى است از مظاهر پروردگارش. پس حقايق كلى از امهات اسماء الهى هستند و اصناف و افراد موجودات از اسماء محاطه مى‏باشند. و اسماء اللّه تعالى قابل شمارش نيستند. و هر يك از اسماء عينيه در تحت ربوبيت يكى از اسماء كه در مقام الهيت و احديت است مى‏باشد و مظهرى است از مظاهر آن اسم، چنانكه در روايت كافى با سند خود از امام صادق عليه السّلام نقل مى‏كند كه آن حضرت در تفسير آيه شريفه وَ لِلّهِ اْلاسْماءُ الْحُسْنى‏ فَادْعُوهُ بِها (اسماء حسنى از براى خداست او را به آن اسماء بخوانيد) فرمود: «به خدا قسم‏ اسماء حسنى ما هستيم.» و در روايت ديگرى است (كه همه روايت بعد از اين خواهد آمد): خداى تعالى اسم‏هايى آفريد با حروفى كه به صدا نيايند» تا آخر روايت. و روايات درباره اينكه خداى را اسمايى است عينى فراوان رسيده است.
عارف كامل كمال الدين عبد الرزاق كاشانى در تأويلات خود گفته:
اسم هر چيزى عبارت از آن است كه با آن شناخته شود. پس اسماء اللّه تعالى عبارتند از صور نوعيه‏اى كه با خصايص هوياتشان بر صفات خدا و ذات او دلالت دارند، و با وجودشان بر وجه او، و با تعينشان بر وحدت او، زيرا همين صور نوعيه‏اند كه نمودهاى خداى تعالى هستند و او با اين‏ها شناخته مى‏شود.».

راهنمايى اسم اعظم و اقسام آن
بدان (كه خدايت به اسم اعظم راهنمايت باد و آنچه را كه نمى‏دانى تعليمت دهاد) كه خداى تعالى را اسم اعظمى است كه هرگاه به آن نام خوانده شود اگر بر درهاى بسته آسمان خوانده شود درهاى رحمت باز مى‏شود، و اگر بر تنگناهاى درهاى زمين به آن نام خوانده شود درهاى فرج گشوده گردد؛ و اين نام اعظم را به حسب حقيقت غيبى يك حقيقتى است، و به حسب مقام الوهيت يك حقيقتى است، و به حسب مقام مألوهيت حقيقتى ديگر، و به حسب مقام لفظ و عبارت حقيقتى سوم. اما اسم اعظمى كه به حسب حقيقت غيبيه است و جز خدا هيچ كس بدون استثنا از آن آگاهى ندارد به همان اعتبارى كه از پيش گفتيم عبارت است از حرف هفتاد و سوم كه خداوند آن را براى خود نگاه داشته، چنانكه در روايت كافى است در باب آنچه به ائمه دين عليهم السلام از اسم اعظم عطا شده، سند به امام باقر عليه السّلام مى‏رسد كه فرمود:«همانا اسم اعظم بر هفتاد و سه حرف است، و از آن در نزد آصف يك حرف بود كه به آن يك حرف سخن گفت و زمينى كه ميان او و تخت بلقيس بود درهم فرو رفت و او دست دراز كرده تخت را با دست خود برگرفت، سپس زمين به همان حالتى كه بود بازگشت، و اين جريان در فاصله‏اى كمتر از يك چشم به هم زدن اتفاق افتاد. و از آن اسم اعظم هفتاد و دو حرف نزد ماست و يك حرف آن نزد خداى تعالى است كه آن را در علم غيب براى خود اختصاص داده. و حول و قوه‏اى نيست جز به خداى على عظيم.» و مانند اين روايت، روايت ديگرى هست.

و نيز در همان كتاب از امام صادق عليه السّلام منقول است كه مى‏فرمود:
«عيسى بن مريم را دو حرف داده شد كه با آن دو حرف كار مى‏كرد و موسى را چهار حرف داده شده بود، و إبراهيم را هشت حرف، و نوح را پانزده حرف، و آدم را بيست و پنج حرف، و خداى تعالى همه اين‏ها را براى محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم جمع كرد، و اسم اعظم اللّه هفتاد و سه حرف است كه محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را هفتاد و دو حرف داده شده و يك حرف از او پوشيده ماند.»

.

اسم اعظم در مقام الوهيت و تجلى آن‏
و اما اسم اعظم به حسب مقام الوهيت و واحديت، آن اسمى‏ است كه جامع همه اسماء الهى است، جامعيتى كه مبدأ اشياء و اصل آنها باشد و به منزله هسته‏اى باشد براى درختها كه تنه و شاخه‏ها و برگها همه از هسته است، يا همچون شامل بودن جمله اجزائش را مانند لشگر كه شامل فوجها و افرادش است. و اين اسم به اعتبار اول و بلكه به اعتبار دوم نيز بر همه اسماء حكومت دارد و همه اسماء مظهر اويند، و به حسب ذات بر همه مراتب الهيه مقدم است. و اين اسم به تمام حقيقت خود تجلى نمى‏كند مگر براى خودش و براى آن كس از بندگان خدا كه جلب رضايت حق را كرده باشد، و آن بنده مظهر تام او گرديده باشد يعنى صورت حقيقت انسانيت كه صورت همه عوالم است باشد، و اين حقيقت انسانيت است كه در تحت تربيت اين اسم قرار مى‏گيرد. و در تمام نوع انسان كسى كه اين اسم آنچنان كه هست براى او تجلى كرده باشد نيست بجز حقيقت محمديه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و اولياء خدا كه در روحانيت با آن حضرت متحدند. و اين است همان غيبى كه مرتضاى از بندگان خدا در اطلاع به آن غيب مستثنى هستند. [۱]در روايت كافى است: «به خدا قسم كه محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از كسانى است كه خداوند از ميان بندگانش از او راضى و خشنود گشته است.»

روايتى در بيان اسم اعظم‏
روايت در باب «حدوث اسماء» است از على بن محمد و او از صالح بن أبي حماد و او از حسين بن يزيد و او از ابن ابى حمزه و او از إبراهيم بن عمر و او از ابى عبد اللّه امام صادق عليه السّلام كه فرمود: «همانا خداى تعالى اسمى را آفريد كه به حرف، صدا دار نيست و در لفظ به نطق نمى‏آيد و در مقام تشخص، در قالب جسد نيست و در تشبيه قابل توصيف نيست و در رنگ، رنگ آميزى نشده است، آن اسم اسمى است بى كران و نامحدود، از حس توهم كنندگان در حجاب است، و پوشيده‏اى است بدون نقاب. پس او را كلمه تمامى قرار داد بر چهار جزء كه قرين هم بوده و هيچ يك پيش از ديگرى نبود. پس سه اسم از آن چهار اسم را چون خلق به آنها نيازمند بود ظاهر كرد، و يكى از آنها را محجوب كرد، و آن همان اسم مكنون مخزون است. و اينان بودند نامهايى كه ظاهر شدند، پس ظاهر همان «اللّه» تعالى‏ است. و خداى سبحان براى هر يك از اين اسماء چهار ركن را مسخر كرد، پس همگى دوازده ركن‏اند. سپس براى هر ركن از اين ركن‏ها سى اسم آفريد كه فعلى منسوب به آن اركان بودند و آن اسم‏ها عبارتند از:

«الرحمن، الرحيم، الملك، القدّوس، الخالق، البارئ، المصور، الحى، القيّوم لا تأخذه سنة و لا نوم، العليم، الخبير، السميع، البصير، الحكيم، العزيز، الجبار، المتكبر، العلى، العظيم، المقتدر، القادر، السلام، المؤمن، المهيمن، [البارئ‏]، المنشئ، البديع، الرفيع، الجليل، الكريم، الرازق، المحيى، المميت، الباعث، الوارث». پس اين اسماء و آنچه از اسماء حسنى باشد تا سيصد و شصت اسم تمام بشود نسبتشان به آن سه اسم است و آن سه اسم ركن‏ها و حجابهاى آن يك اسم‏اند كه به وسيله همين سه اسم پنهان و در خزينه غيب نگهدارى شده، و اين است آنچه خداى تعالى مى‏فرمايد: «بگو اللّه را بخوانيد يا رحمن را بخوانيد هر چه را بخوانيد اسماء حسنى از آن اوست.»

اگر در اين روايت شريف نيكو تأمل كنى اسرار علم و معرفت براى تو منكشف و درهاى مخفى اسماء الهى به روى تو باز مى‏شود، و چگونه اين چنين نباشد و حال آنكه اين روايت از معدن وحى و نبوت صادر شده و از آسمان دانش و جلوه‏گاه معرفت نازل گشته است.

سخن محدث كاشانى در اسم اعظم و معناى روايت
عارف ربانى مولانا ملا محسن كاشانى (كه خدا برهانش را تابنده گرداند) در شرح اين حديث شريف مى‏گويد: «اسمى كه صفات مذكور در اين روايت را دارد اشاره است به نخستين مخلوق الهى كه در باب عقل گذشت، يعنى نور محمدى و روح احمدى و عقل كلى.و چهار جزء او اشاره است به جهت الهى. و آن سه عالمى كه مشمول آن جهت الهى است عبارت است از عالم عقول كه مجرد از ماده‏ها و صورتهاست، و عالم خيال كه مجرد از ماده است نه از صورت، و عالم اجسام كه همراه با ماده است. و به عبارت ديگر حس و خيال و عقل و سرّ. و به عبارت سوم اشاره است به شهادت و غيب و غيب الغيب و غيب الغيوب. و به عبارت چهارم اشاره است به ملك و ملكوت و جبروت و لا هوت. و قرين هم بودن اجزاء عبارت است از اينكه هر يك از آنها در تمام بودن كلمه لازم يكديگر و وابسته به هم هستند. و آن جزء كه پنهان است سرّ الهى و غيب لاهوتى است. (تا آنكه گويد:) اينكه روايت فرموده: ظاهر «اللّه» است، معنايش آن است كه اللّه به واسطه اين سه اسم ظاهر شده، زيرا كه مسمى به واسطه اسم ظاهر مى‏شود و به وسيله آن شناخته مى‏شود. و اركان چهارگانه عبارتند از:

حيات، موت، رزق و علم كه چهار فرشته: اسرافيل، عزرائيل، ميكائيل و جبرائيل بر آنها گماشته شده‏اند.» (پايان آنچه مى‏خواستيم نقل كنيم از سخن فيض كه خدا مقامش را افزون فرمايد).

تحقيق در اسم اعظم و بيان روايت
و اين تحقيق رشيق بنابر بعضى از نظرها و پاره‏اى از اعتبارات در كمال صحت و متانت است ولى مناسب‏تر آن است كه اسمى كه با اين صفات توصيف شده مقام اطلاق حقيقت محمديه باشد. يعنى مقام مشيّتى كه نامحدود است حتى به حد ماهيت. «و پوشيده‏اى است بدون نقاب» به آن معنى است كه از شدت ظهور پنهان است. و همچنين ديگر صفات با اين مقام مناسب است كه مقامى بى حد و رسم است. و آنچه فرمود: «آن را چهار جزء قرار داد» نيز جز با اين مقام مناسبت ندارد، زيرا براى عقل چهار جزء قرار دادن درست نيست مگر با توجيهاتى كه دور از حقيقت است. و اما مقام مشيّت، مقام اطلاق است و با عقل، عقل است و با نفس، نفس است و با طبع، طبع است. و مقصود از چهار جزء همان عالم عقل و عالم نفس و عالم مثال و عالم طبع است، يعنى عالمى كه داراى صورت و ماده است، و عالمى كه از ماده مجرد است نه از صورت، و عالمى كه از ماده و صورت مجرد است ولى تعلق به ماده دارد، و عالم مجرد از ماده نه از ماهيت.و از آنچه گفتيم معناى كلام آن حضرت كه فرمود: هيچيك از آن چهار پيش از ديگرى نبود، معلوم مى‏شود. زيرا عوالم چهارگانه به اعتبار آن وجهه‏اى كه به مشيت مطلقه دارند و به اعتبار جنبه يلى الرّبى‏شان همه در عرض هم قرار گرفته و هيچ يك جلوتر از ديگرى نيست چنانكه در اوايل همين اوراق در شرح: اللّهمّ انّى أسئلك من بهائك بأبهاه … تحقيق آن را نموديم.

و آن سه جزء كه آن را ظاهر كرد عبارتند از عالم نفس و عالم خيال و عالم طبع كه اين سه، غبار عالم خلق‏اند و نياز خلق از آن جهت كه مخلوقند به آنهاست، و اما عقل پس آن از عالم خلق نيست بلكه از عالم امر الهى است، چون از كدورتهاى عالم هيولى منزه است و ظلمت‏هاى عالم ماده و خلق متوجه او نشده و نيازى به او ندارد آن‏سان كه ماهيت به جاعل نياز ندارد و همان‏گونه كه ممتنع به واجب نيازمند نيست. پس آنچه خلق به سوى او اضافه مى‏شود و نسبت مى‏برد همان عوالم ثلاثه است و چون به مقام چهارم رسد از عالم‏ خلق نبوده و اين نقطه عقلى است كه جزء چهارم مخزون عند اللّه است چنانكه فرمايد: «مفاتح غيب نزد اوست و جز او كسى آن را نمى‏داند.» و از ادراكات خلق محجوب است، زيرا آنجا حكومت الهى غلبه دارد، و از اين روست كه عقول، سراپرده‏هاى جمال و جلال اويند و به بقاء اللّه باقى هستند نه به ابقاء اللّه. (دقت شود).

و آنچه فرمود: «ظاهر اللّه است» يعنى اللّه ظاهر به اين اسماء است زيرا اللّه است كه در پوشش اسماء و صفات ظاهر است، چنانكه فرمايد: «اوست كسى كه در آسمان اله است و در زمين اله است»، «و اللّه نور آسمان‏ها و زمين است»، «و اوست اول و آخر و ظاهر و باطن» و فرمود: «اگر به پايين‏ترين زمين فرود آييد هر آينه بر اللّه هبوط خواهيد كرد» تا چه رسد به زمين‏هاى بالا و آسمان‏هاى بالا، «به هر سو رو كنيد وجه اللّه همان سو است». يا آنكه مراد آن است كه ظاهر عبارت است از آن جهت الهى كه در اسماء سه‏گانه محجوب است.پس آن اسم چهارم به واسطه اين سه اسم محجوب شده است، يعنى عالم عقل كه همان جهت الوهيت است محجوب است و ظاهر. پس اگر آنچه گفتيم همان از روايت مقصود باشد اشاره لطيفه‏اى خواهد بود به آنچه اهل معرفت گفته‏اند كه خداى تعالى در حجابهاى خلقى ظهور فرموده و خلق با آنكه ظهور او هستند در عين حال حجاب او نيز مى‏باشند، مانند صورتهايى كه در آينه ظاهر مى‏شوند با آنكه آن صورتها ظهور آينه هستند حجاب او نيز مى‏باشند. و در اينجا اسرارى است كه به افشاگرى آنها اجازه نيست.
مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز

ور نه در مجلس رندان خبرى نيست كه نيست‏…
اركان اسم اعظم
و اركان چهارگانه يا موت و حيات و رزق و علم است كه چهار فرشته بر آنها گماشته شده‏اند، چنانكه فيض گفت، و يا اركان چهارگانه خود آن چهار فرشته مى‏باشند كه در حقيقت به يك چيز برمى‏گردند و حقيقتشان يكى است، و دوازده ركن به اعتبار مقاماتى است كه اين فرشتگان در آن سه عالم دارند، زيرا حقيقت عزرائيلى را مثلا در عالم طبع مقام و شأنى است و مظاهرى در عالم طبع دارد، و در عالم مثال او را مقام و شأنى است و مظاهرى در آن عالم دارد و همچنين در عالم نفوس كليه داراى مقام و شأن است و او را مظاهرى است در آن عالم، و اين مقامات سه‏گانه در زير سلطنت مقام چهارم مسخرند، و هر چه انتقال و ارتحال از صورتى به صورت ديگر در عالم طبيعت واقع مى‏شود به وسيله مظاهر اين فرشته مقرب الهى انجام مى‏گيرد، زيرا انجام اين گونه امور بى ارزش و پست با دست خود عزرائيل بدون آنكه اعوان و سپاهيانش دخالت داشته باشند واقع نمى‏شود بلكه امكان وقوع ندارد، و در حقيقت هم اين گونه كارها در دست خود عزرائيل است، چون ظاهر و مظهر با همديگر اتحاد دارند. و همچنين انتقال از عالم طبع و نشأه ماده و نزع ارواح از اين نشأه به عالم مثال و برزخ به وسيله مظاهر حضرت عزرائيل كه در عالم مثال هستند و فرشتگانى كه گماشته شده‏اند تا روحها را از پيكرها بيرون آورند انجام مى‏گيرد. و همچنين است انتقال از عالم برزخ و مثال به عالم نفوس و از آن عالم به عالم عقل. و اين نزع، آخرين مرحله نزع است كه در بعضى از عوالم مانند عالم نفوس به وسيله شخص عزرائيل بدون واسطه انجام مى‏گيرد و در عوالم نازل به واسطه اعوان و انصارش. و اگر براى موجود عقلى هم نزعى باشد آن نزع معناى ديگرى خواهد داشت غير از نزعى كه در سه مرحله اولى بود. و بعضى از مراتب نزع عقلى هم به توسط عزرائيل انجام نمى‏گيرد بلكه به وسيله اسم‏هاى قاهر و مالك كه حقيقت عزرائيلى در تحت تربيت اين دو اسم قرار دارد، انجام مى‏گيرد و نزع خود عزرائيل نيز به وسيله همين دو اسم خواهد شد.

و همچنين است حقيقت اسرافيل و جبرائيل و ميكائيل عليهم السلام كه هر كدامشان را ظهورها و مقامهايى به حسب عوالم هست و ظهور سلطنتشان در هر عالمى از نظر وجود و حد وجود و شدت و ضعف غير از عالم ديگر است. نشنيده‏اى كه جبرائيل در اين عالم به صورت دحيه كلبى ظاهر مى‏شد؟ و دوبار در قالب مثالى براى رسول اللّه ظاهر شد و آن حضرت ديد كه جبرائيل تمام خاور و باختر را پر كرده. و به همراه رسول خدا در شب معراج تا عالم عقل و مقام اصلى خودش بالا رفت تا آنكه رسول هاشمى از مقام جبرئيل به مقامات ديگر تا آنجا كه خدا خواسته بود عروج كرد و جبرئيل در مقام پوزش از اينكه رفيق نيمه راه شد عرض كرد: اگر بند انگشتى نزديك‏تر شوم فروغ تجلى بسوزد پرم! و به طور خلاصه در هر عالمى از عوالم هر كارى كه انجام مى‏گيرد خواه به وسيله شخص اين فرشتگان باشد و خواه به وسيله ياران و سپاهيانشان همگى فعل خداست.

عكس روى تو چو در آينه جام افتاد

عارف از پرتو مى در طمع خام افتاد
.
حسن روى تو به يك جلوه كه در آينه كرد
اين همه نقش در آيينه اوهام افتاد
.
اين همه عكس مى و نقش مخالف كه نمود
يك فروغ رخ ساقى است كه در جام افتاد…
اسم اعظم در مقام لفظ
و اما حقيقت اسم اعظم به حسب لفظ و عبارت، پس آن را فقط اولياء مرضيين و علماء راسخين مى‏دانند و از ديگران مخفى است، و آنچه در كتابهاى عرفا و مشايخ از حروف اسم اعظم و يا كلمات آن نوشته شده يا از روايات صحيح گرفته شده است و يا در اثر كشف و رياضتى است كه به هنگام فراغ و انصراف از دنيا كه دار وحشت و ظلمت است براى آنان روى داده است، چنانكه از شيخ مؤيد الدين جندى يكى از شارحين فصوص الحكم نقل شده كه گفته است، از اسم‏هاى اسم اعظم هو اللّه المحيط و القدير و الحى و القيوم است، و از حروف اسم اعظم (ا د ذ ر ز و) است. گويد: اين را شيخ كبير در پاسخ به سؤال حكيم ترمذى گفت.

و شيخ كبير در فتوحات گفته است: «الف عبارت است از نفس رحمانى كه همان وجود منبسط است. و دال عبارت است از حقيقت جسم كلى. و ذال يعنى جسم متعذّى، و راء عبارت است از جسم حساس متحرك. و زاء يعنى جسم ناطق. و واو يعنى حقيقت مرتبه انسانى. و همه حقايق عالم ملك و شهادت كه عالم كون و فسادش مى‏نامند به اين حروف منحصر است.»

آياتى كه شامل اسم اعظم است‏
و شيخ محدث جليل حاج شيخ عباس قمىّ (سلّمه اللّه تعالى) در كتاب مفاتيح الجنان به اين عبارت مى‏نويسد: «ذر ذكر بعض آيات و دعاهاى نافعه مختصره كه انتخاب كردم از كتب معتبره: اول سيد اجل سيد عليخان شيرازى (رضوان اللّه عليه) در كتاب كلم طيّب نقل فرموده كه اسم اعظم خداى تعالى آن است كه افتتاح و اختتام او «هو» است و حروفش نقطه ندارد و لا يتغير قرائته اعرب ام لم يعرب (يعنى قرائتش تغيير نمى‏يابد چه اعرابش بگذارند يا اعراب بر او نگذارند) و اين در قرآن مجيد در پنج آيه مباركه از پنج سوره است: بقره و آل عمران و نساء و طه و تغابن. شيخ مغربى (در كتاب خود) گفته: هر كه اين پنج آيه مباركه را ورد خود قرار دهد و هر روز يازده مرتبه بخواند هر آينه آسان شود براى او هر مهمى از كلى و جزئى به زودى إن شاء اللّه تعالى، و آن پنج آيه اين است:

۱- اللّهُ لا الهَ الاّ هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّومُ تا آخر آية الكرسى
۲- اللّهُ لا الهَ الاّ هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّومُ، نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ وَ انْزَلَ التَّوْريةَ وَ الانْجيلَ مِنْ قَبْلُ هُدًى لِلنّاسِ وَ انْزَلَ الْفُرْقانَ.
۳- اللّهُ لا الهَ الاّ هُوَ لَيَجْمَعَنَّكُمْ الى‏ يَوْمِ الْقِيمَةِ لا رَيْبَ فيهِ وَ مَنْ اصْدَقُ مِنَ اللّهِ حَديثاً.
۴- اللّهُ لا الهَ الاّ هُوَ لَهُ الاسْماءُ الْحُسْنى‏.
۵- اللّهُ لا الهَ الاّ هُوَ وَ عَلى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤمِنُونَ.

دنباله سخن و دستاوردى تازه حقيقت بسم اللّه الرحمن الرحيم و اختلاف آن به حسب مقامات‏
اميد است كه در اسماء پروردگارت و آيات آفريدگارت با راه يابى به راه راست رفته و متوجه شده باشى كه سلسله عوالم غيب و شهود از ملائكة مقربين و اصحاب يمين و فرشتگانى كه به صف ايستاده‏اند و فرشتگانى كه به تدبير كارها مشغولند و فرشتگانى كه به ابرها و بادها و آب‏ها مأمورند و كليات عوالم از انواع و موجودات عالى و وجودهاى سافل و جزئيات عوالم تا برسد به تاريكيهاى تار و نشأه هيولانى همه و همه اسماء الهى هستند…